تبليغاتX
ناگفته های من

ناگفته های من

چقدر زندگی عجیب و غریبه

راستی راستی انگار همین دیروز بود که داشتم می رفتم کلاس اول دبستان

یادش بخیر روز اول بیسکوییت موزی پخش می کردند، وقتی اوردند جلوی من مثل قحطی زده ها چنگ زدم طرفشون، دوستمم که منو اینجوری دید اونم حمله کرد حالا جالب اینجا بود که مادرم تو کیفم برام بیسکوییت گذاشته بود. بهرحال ناظمم با بی رحمی تمام همه بیسکوییت ها رو گرفت و تنها یه بسته بهم داد که مثلا دیگران هم یاد بگیرند.

چه دنیایی برای خودم داشتم

و چه آینده ای برای خودم میدیدم. 

چه آرزوهایی داشتم و چه تفریحایی که نداشتم

اگر میدونستم به این زودی بزرگ میشم و وقتی به شکوه جوانی میرسم عینا شاهد از دست رفتن جوونیم میشم، اینقدر با بیخیالی دنیامو تلف نمی کردم.

بهتره واقع بین باشم

زندگی می کنم تا مرگ و تلاش می کنم تا... تا چی؟ قراره چی بدستم برسه؟ چی بهترین ارزش و داره

وای خدای من، هنوز نمی دونم برای چی باید تلاش کنم،  برای چی؟

شاید با تلاش کردن گذر عمر را احساس نکنم، البته شاید


شور و حال کودکی بر نگردد دریغا

قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت7:49 بعد از ظهرتوسط احمد رضا | |

قطره های اشک جاری

چهره هایی حیران

خبری باز رسید

و اینبار پایانی دیگر

چه خوشی ها که ندیدش

چه لبخند هایی بر لب

و چه زیبا بود لحظه های عشق که شبها با او تنها می گشت

حیف شد همه اش رفت

و آن لحظه که  بر تخت خوشبختی بود هیچ نمیدید  که گم شود در هاله مرگ

...

و  این بار می شنویم صدایی از خنده

ولی اینبار آغازی دیگر

تا برسد به پایانی دیگر


+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط احمد رضا | |

باز باید با نام خدا آغاز کنم. چاره چیست وقتی که مرگ نزدیک است و هر از گاهی روزگاری که در آن تنهاییست پیش چشمانم می آید. شاید آنروز آرامش جانم باشد...

مدتیست که درختان تاریکی ذهنم را فراگرفته و افکار مرا چون مرغی در قفس در خود  فرو کرده. درختانی که حقیقتشان پیداست و ذهنی که سرشار از آگاهیست.

3 ماه 8 روز دیگر نمانده که من 25 ساله گردم و ترس رفتن از اذهان فکر مرا چون دانه ای زیر سنگ آسیاب خرد می کند.

عمری سپری شد و خوشحالم که زود پیر شدم تا خردورزانه نگران آنچه هست باشم.

زین پس ثانیه ها برایم چون طلاست و من هستم و خواسته هایی که روزی بر تخت تحقق خواهند نشست و این من هستم که پیاپی از آنها یاد می کنم و این من هستم که به آنها روح حیات میدهم و این من هستم و امیدی که در من است، امیدی که روح مرا سیراب از خوشبختی میکند.

و من در دنیای خود خوشبختم  دنیایی کوچک و پر از بوی امید، دنیایی با هاله های سیاه گرداگرد آن و میدانم اگر لحظه ای بی خود شوم، هاله های سیاه رخ مرا خواهند ربود.

باید برای  مردم این روزگار که در اکنون خود غرق شده اند گریست که چون پدرانشان روزی زیر خاک فراموشی خواهند گریست.

و چه تلخ است که بیایی و تنها حاصلت برای بشر مظلوم رفتنت باشد که بشری کم شود و غذایی بیشتر، آبی بیشتر و یا زمینی بیشتر...

ای کاش آنقدر عمر می کردم تا بسیار بر این بشر می گریستم و نوای سوگوارانه دلهایشان را می شنیدم، زهی خیال ساده بینانه...

ای کاش میشد به گونه ای دیگر بود و ای کاش دانسته هایمان با آنچه می کنیم یکرنگ بود.

هی من رهایشان کن، سیگار فراموشی بگیر و لحظه ای بیخیال از گذران عمر به کودکیشان بخند... باشد که آرامش یابی.

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت1:5 بعد از ظهرتوسط احمد رضا | |

می خوام در مورد مسائله ای بنویسم که شاید از دید خیلی ها خوشایند نباشه...

به سنتون نگاه کردید؟

تا بحال چند سال زندگی کرده اید؟

به نظرتون چند سال دیگه زندگی مفیدی خواهید داشت؟

آیا تا بحال احساس خوشبختی کردید؟ یا هنوز اندر خم این کوچه اید؟

راستی آدما کی خوشبخت میشند؟

اصلا خود خوشبختی چیه؟

از نظر من خوشبخت کسیه که در روزمرگی عامه غرق نشده و دنبال چیزی میره که خودش میخواد نه چیزی که دیگران از اون انتظار دارند.

متاسفانه جوونهامون دچار مشکلات بزرگی شدند که یکی از دلایل مهم اون توجه به حرف های دیگران درباره خودمونه که چشم تو هم چشمی و مهم شدن حرف مردم گوشه ای از ثمرات این نوع طرز فکره.

بطوز مثال بیشتر دخترها نمی دونند چرا باید ازدواج کنند.

تقریبا همشون احساس می کنند که بعد از ازدواج خوشبخت میشند و جالبه از خیلی از دختر ها شنیدم که گفتند فلانی رفت خونه بخت و خوشبخت شد ( نمی دونم این حرف، جای خنده داره یا جای گریه)

از طرفی چون دنیا طلب در بینشون زیاد پیدا میشه، اکثرا فکر می کنند که بعد از ازدواج باید به رفاه کامل برسند یعنی خونه، ماشین، ویلا و ...

چرا قبول نمی کنند که ازدواج آغاز یک زندگی جدیده

زندگی که قراره رو به سامان بره

خوب اگه پسر بنده خدا خونه داشته باشه، ماشینم که قیمتی نداره، اونم باید داشته باشه! خوب یکدفعه بگید همه چیز داشته باشه بعد بیاد با دختره ازدواج کنه که این یعنی همون دلیل اصلی افزایش سن ازدواج و بهتر بگیم این یعنی افزایش سن ازدواج دختر خانم ها.

و متعاقبا جوونها هم جوونی می کنند و زمانی که راهی راحتتر از ازدواج پیدا بشه چرا دیگه ازدواج، اونم با این همه مشکلات خاص بخودش.

خونه و ماشین از یک طرف، هدیه هایی که تو اعیاد باید بیاره، دعواهای خانوادگی و وقتی که باید صرف گردش و تفریح بشه! و وای بحال آقا داماد که  تا هوارتا سکه  مهر دختره نکنه بله بی بله.

الحق که تو ایران زن مایه مصیبته و اون آرامشی که تو قرآن از اون یاد شده رو باید فعلا پیش دوست دختر پیدا کرد( البته با صیغه)، چون پای خانواده و رسم و رسوم که وسط بیاد دیگه اعصابی برای داماد باقی نمیمونه، وای خدای من فکرشم ترسناکه...

فکرشو بکنید بعد ازدواج میگن زندگی مشترکشون شروع شد در صورتی که  همه چیز از پسرست فقط دختره اومده تو اموالش شریک شده و البته بابت مهریه هم طلبکار.

 یه زنجیر کلفت به گردن پسره تحت عنوان مهریه می اندارن تا یه وقت نخواد فرار کنه!!!!  من خودم شخصا از چنین زندگی بیزارم...

اگر دختر غربی وفادار پیدا کردین از دست ندین که بهترین کیس برای ازدواجه، یه تار گندیدش می ارزه به هزار تا دختر ایرانی که بی دین تر از این افراد من سراغ ندارم. اینها دینشون همون چشم تو هم چشمیشونه. وقتی هم خوشبختیشون را فقط تو ازدواج میبینند بالطبع میخواند از بقیه هم به اصطلاح خوشبختر باشند که تو این وسط این پسرا هستند که بدبختر می شند.

دخترها، ازدواج اغاز یک زندگی جدیده، زندگی که قراره هر روز نسبت به روز قبلش تکامل یافته تر باشه.

انسانها در نیمه راه زندگی یک شریک پیدا میکنند تا مابقی راه را بهتر حرکت کنند.

دخترهای ایرانی یادتون نره که تو انتخاب کیسهاتون به آینده اون فرد نگاه کنید نه به حالش البته اگر قدرت فهم دارید.

دوستان، خوشبختی را در اکنون خودتون ببینید و گرنه پدیده ای به عنوان عادت زندگی شما را در بدبختی نگه میداره

تعصبات را کنار بذارید

ازدواج تنها یک روش برای گذراندن مابقی عمرتونه، همین و بس

پس در ازدواج به دنبال اون خوشبختی که می تونید قبل از ازدواج هم داشته باشینش، نباشین. در اینصورت مطمئنا خیلی واقع بینانه تر به امر ازدواج نگاه خواهید کرد.

خود من درس می خوندم و میخونم چون خوشبختی را در یادگیری و افزایش تواناییهام و استفاده از اونها میدونم. خوشبختی را در تواناتر شدن خودم میبینم نه در توانا دیدن خودم.

خوشبختی را در پولدار بودن خودم نمی بینم در توانایی خودم در پول دار شدن، در یادگرفتن در پروسه تحقق خواسته های خودم میبینم.

به حرفهای دیگران توجهی نمی کنم برای همین طریقه زندگیم با اطرافیانم فرق می کنه من در دنیای خودم خوشبخت هستم و همین برای من کافیه.

اهدافی دارم که بزرگیشون در ذهن خیلی ها نمی گنجه. از اینکه در تحقق آنها می کوشم احساس خوشبختی می کنم.

خیلی وقتها از این احساس چنان شور و شعف به من دست میده که می خوام پرواز کنم و فریاد بزنم من خوشبخت ترین انسان دنیا هستم.

همه باید به سمتی برند که در اون مسیر خوشبخت باشند.

و یادمون باشه که اگر خوشبختی برای حال نباشه برای آینده هم نیست چون آینده هم روزی حال میشه...

پس یادمون باشه بدون توجه به حرف دیگران خوشبخت باشیم.

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت1:56 قبل از ظهرتوسط احمد رضا | |

به مناسبت سالگرد حضور وبلاگم مطلب جالبی نوشته بودم

طولانی بود

وقتی خواستم ثبت بشه، صفحه ورود به وبلاگ مشاهده شد...

خواستم دوباره بنویسم ولی یه حس خاص مانعم شد

شاید ناگفته های من باید ناگفته بمونه...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط احمد رضا | |

این روزا خیلی سرم شلوغ شده. و شاید در یکی از  مهمترین  برهه های زندگیم قرار گرفته باشم.

نمی گم در روزهای سرنوشت سازی قرار دارم چون به روزهای سرنوشت ساز اعتقادی ندارم. 

حرفهای زیادی برای گفتن دارم ولی دیگه نوشتن داره از یادم میره.

بهرحال زندگی جاریست من هم مانند شما زنده هستم و هنوز می توانم بخوانم.

خوشبختانه هنوز هم جوانم ولی ای کاش فرصت کافی برای لذت بردن در این دوران از زندگی را داشتم.

همیشه تو گرمای تابستون کارایی من کاهش پیدا می کنه و ای کاش این تابستون زودتر تموم بشه.

یه شرکتی  داره یه دستگاه  مربوط به کارهای پزشکی میسازه. کار پردازش صوتش با منه و من باید تا پس فردا این کار رو آماده کنم. مشکل اینجاست که اونها دیر به من مراجعه کردند و بهرحال امیدوارم که مشکلشون حل بشه.

هنوز بابت تعریف پروژه به استادم مراجعه نکردم امیدوارم ناراحت نشده باشه. می خوام در زمینه Feature extraction from motion blured images پروژه را انتخاب کنم. چون علاوه بر اینکه در زمینه جبر خطی و پردازش آماری و تئوری اطلاعات بصورت کاربردی قویتر می شم در زمینه تکنیک های پردازش سیگنال هم قویتر می شم.

داداشم داره ازدواج میکنه اون هم قراره تو یکی از طبقات همین خونه بشینه. دیگه جمعمون واقعا جمع شده. دوتا داداشام و خواهرم که ازدواج کردند و خودمون در یک آپارتمان!!!!!!!! ولی خوشیش مسافرتای دست جمعیمونه. هر دو هفته یه بار ناهار بیرون رفتنمون هم که سر جاش.

دیگه واقعا دارم دپرس می شم اینقدر دنبال پول افتادم که دیگه وقت ارسال مقاله ای را ندارم، می خوام برای مدتی کار را تعطیل کنم، لااقل برای دوماه.

جدیدا فهمیدم اخلاقم خیلی خوبه ولی خیلی خاص به نظر میرسه.

هنوز وقت نکردم تمارین درسیم را کامل کنم و تحویل استادم بدم، خدا بخیر کنه.

شرکت قبلیم تقریبا با شکست روبرو شد و امیدوارم این دو شرکت جدید که دارم راه می اندازم  خوب پیش برند.

نسیم هم که بینیش را عمل کرد. بینیش خوب بود ولی وقتی پول علف خرس بشه اینجور خرجها هم وارد زندگی افراد میشه. قراره بعد عملش با هم یسر بریم مشهد، شاید وقت نکنم و کنسل بشه.

******************

این مطالب را نمی نویسم که دیگران بخوانند و نظر بدهند تنها شرح حالی است از برای آینده که بدانم در گذشته زنده بوده ام و چه می کرده ام، اگر تا آینده زنده بمانم...

******************

از این به بعد می خوام خیلی کم صحبت کنم و البته مهربانتر باشم. جدیدا دارم کتابهای آنتونی رابینز را می خونم. خیلی از چیزهایی که تو کتاب نوشته شده را قبلا خودم از زندگی فهمیده بودم و البته شایدم بیشتر. 

نسیم میگه تو آدم عجیبی هستی با اینکه تیز هوش نیستی ولی کارهای عجیب و غریبی را انجام میدی" به اینجور حرفها معمولا توجهی نمی کنم چون از خیلی ها این چیزهارو شنیدم".

نسیم برای گرفتن فوق لیسانس تو رشته نانو تکلونوژی داره میره هند. راستی کسی یه شوهر خوب براش سراغ نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه پسر 26 تا 32 ساله و عاشق علم. یه کسی که پیرکوریش بشه و البته خودشم ماریکوریش. این بزرگترین آرزوش تو زندگیه. براش دعا می کنم به آرزوش برسه. شاید خارج از ایران به اون چیزی که می خواد برسه.

بزودی در این دنیای پوچ خیلی چیزها در زندگی من تغییر می کنه، خیلی چیزها...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت10:3 قبل از ظهرتوسط احمد رضا | |

شاید این آخرین پست سال 87 من باشه.

سال خیلی خوبی برام بود. ( اول نوشتم تقریبا خوب و بعد کردمش خوب، آخر سر هم خوب خوب.  حکمتش رو خودتون حدس بزنید)

سیگار داری؟

ظاهرا سریال کره ای جومونگ خیلی طرفدار داره. اگه روزی نتونستید ببینیدش برید از این سایت خلاصشو بخونید.

-------------------------

خیلی داغونم مقالم اکسپت نشده. اینقدر موضوعش تازست که سورسی نتونستم براش پیدا کنم. بخاطر نبود سورس لازم و غلط املایی فراوان ریجکت شد.

فقط دو روز برای ویرایشش وقت گذاشتم ظاهرا باید بیشتر وقت می ذاشتم. مشکل اینجاست که دیگه موضوعش لو رفته.

از یه جایی بهم ایمیل زدن که روشمو تو برنامه کاربردی اونها پیاده کنم. براش تصمیم میگیرم.

-----------------------------

امیدوارم تو سال جدید سلامت باشید

امیدوارم تو سال جدید پرنشاط باشید

امیدوارم تو سال جدید پر انرژی باشید

امیدوارم تو سال جدید خوشبین باشید

امیدوارم تو سال جدید موفق باشید

سال جدید، سال خوب خوبی براتون باشه...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت7:23 قبل از ظهرتوسط احمد رضا | |

حرف برای گفتن زیاده ولی ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط احمد رضا | |

سلام به دوستان گرامی

اومدم طبق روال ذهنیات خودم رو تو دیسک سخت سرور سایت بلاگفا دات کام بنگارم تا برای آیندم خاطره ای اندوخته داشته باشم...

از این به بعد یادتون باشه اسفند ماه مخصوصا نیمه اولش آدمها معمولا عصبی هستند. به نظر خود من این آشفتگی خلق و خو مربوط به تاثیرات امواج کهکشانیه ( حالا میتونه ناشی از دور شدن اورانوس یا نزدیک شدن مریخ به زمین باشه یا چیز دیگه) مهم اینه که بدخلقی دیگران رو تو این روزها جدی نگیرید و مراقب رفتارهای خودتون هم باشید.

یادتون باشه دیگران رو همونجوری که هستند بپذیرید.

و از لحظاتتون با دیگران لذت ببرید حتی اگر اون فرد دشمنتون باشه.

هیچوقت تنها نباشید و نذارید که عقاید دست و پا گیر شما رو دچار افسردگی کنند.

خیلی وقتها عامل افسردگی بخاطر اینه که کبدتون خوب کار نمی کنه. تخم مرغ، غذاهای پر چرب، غذاهای تند و شیرینی حتی المقدور مصرف نکنید.

برای اینکه از کبدتون سم زدایی بشه هر صبح نیم ساعت قبل از صبحانه یه لیوان آب محتوی یه قاشق آبلیمو مصرف کنید(البته اگه دچار زخم معده نباشید و اگر هم هستید با دستور نحوه صحیح آب خوردن انشالله اون درمان میشه که در پایین ذکر می کنم).

کبدتون که خوب کار کنه شاداب و پر انرژی میشید و مهمتر این که پوستی صاف و زیبا خواهید داشت. 

اگه غذایی بخورید که برای هضمش نیاز با صفرای زیادی نباشه دیگه لبتون ترک بر نمیداره و شوره سر نخواهید داشت. چون اینها بخاطر افزایش دمای بدن رخ میده.

نیم ساعت قبل غذا آب بخورید و دو ساعت و نیم بعد از غذا و هنگام غذا هم آب نخورید تا کمتر دچار یبوست بشید و اینجوری سم ناشی از اون که یکی از عوامل افسردگی شمار و گرفتار نمیکنه( البته معدتون هم سالم نگه داشته میشه).

اینارو گفتم چون تو این روزها بدردتون میخوره

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط احمد رضا | |

امروز روز پر مشغله ای را خواهم داشت

ولی مطلبی هست که اینقدر ارزش داره که براش وقت بذارم.

دیروز ایمیلی به دستم رسید که مطالب زیر از اون گرفته شده:

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.

او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند...
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.


 تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند.

او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.


تا حالا با خیلی از دوستانم اونم تنها بخاطر کمبود وقت قطع رابطه کردم ...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت8:39 قبل از ظهرتوسط احمد رضا | |



 

آوای دل